خرید بک لینک

دوباره جاده 1م را قدم می زنم

در خیابان های سرد این شهرِ سراسر سربی ،

دوباره پرسه در شب های سرد شهر و غرق خیال تو بودن

هیچ عابری نمی داند

این مرد غمگین چگونه حسرت تو را در آغوش خود کشیده

و در هوای تو قدم می زند هر شب زنده بودنش را ...

در هوای سرد و آلوده در امتداد خط قطار شهر

هر شب مرور می کنم خاطرات شیرین تو را

که همچون قطاری عبور کرد از من

و همه شب تنهایی را

تا وقتی نفس هست یاد تو ست در خاطر تنگم .....

با حضور تو تسکین کمترین کلامی ست که بر قلبم می نشیند

و بی تو با مُسَکِنِ نوشتن فقط دم های مانده ی عمر را نفس می کشم ....

به خدای مهربان باید سپرد هر چه عاشق پاک همچون تو را .....

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۶ساعت 9:16 توسط سعید| |

برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: جمعه 29 دی 1396 ساعت: 19:12

صفحه بندی