نمی دانی ... که من در هر ستاره ، که مه را تا سحر یار و ندیم است ...
و یا در چهره ی سرخ شقایق ، که خود بازیچه ی دست نسیم است ...
نشانی از تو می بینم .. سراغی از تو می گیرم ...
نمی دانی که من در قطره ی اشک ، که روزی مظهر خشم تو بوده ...
و یا در شط خونین افق ها ... که روزی منظر چشم تو بوده ...
نشانی از تو می بینم .. سراغی از تو می گیرم ...
در اندوه رفیقان ... در آه بی نسیبان ....
در آن شبنم ، در آن گل ... در عشق پاک بلبل ...
در ایام بهاران ... در آب چشمه ساران ...
در آن سر گشتگی ها ... در این گم گشتگی ها ...
نشانی از تو می بینم .. سراغی از تو می گیرم ...
من اینک در رواق کهکشان ها ... در آوای حزین کاروان ها ...
در آن رنگین کمان پیر و خسته ، در آن اشکی که بر مژگان نشسته ...
در آن جامی که خالی مانده از مِی ...
در آوایی که بر می خیزد از نِی ...
نشانی از تو می بینم .. سراغی از تو می گیرم ..
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیان