خرید بک لینک

جاده ها هم به دلم می خندند

به من منتظر چشم به راه

که هنوز

  منتظرم     برگردی  

پیچ این جاده

جایی که به امید تو

چشمان ترم را به نخ محکم عشق

دوخته ام هم

به خدا

خنده ی تلخ

همین جاده است

تو مرا خسته و پیر

مانده در قلب کویر

با دلی از همه سیر

پشت سر

چشم به راهت

بنشاندی و رهایم کردی

بعد از آن

غربت و درد

همدمم بوده وهست

نه غباری

نه گذاری

نه دگر قافله و

فکر دیاری

من و این جاده ماندیم و

فقط وقت غروب

چشم خورشید که از شب خون بود

به من و جاده ی خسته

دگر می پیوست

به خدا حق دارند

به من خسته اگر

جاده ها می خندند

برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: يکشنبه 9 دی 1397 ساعت: 5:53

صفحه بندی