چیست در زمزمه مبهم اب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
روی این ابی ارام بلند که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به ان می نگری؟
نه به ابر
نه به اب
نه به برگ
نه به این ابی ارام بلند
من به این جمله نمی اندیشم
من به تــــــــــــو می اندیشم
همه جا
همه وقت
من به هر، حال که باشم به تــــــــو می اندیشم
تو بدان این را،تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها،تنها تو بمان
جای مهتاب،به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو،جای همه گلها تو بخند
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
تو بمان با من تنها،تو بمان
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
اخرین جرعه این جام تهی را تــــــــــو بنوش.
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:16 توسط سعید| |
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعیان